محمد غازي ملطيوي
37
روضة العقول ( فارسى )
ما تشتهى الأنفس و تلذّ الأعين « 1 » . و در آن شهر بازرگانى [ بود ] متموّل ، و غلامى داشت با كفايت تمام و شهامتى به كمال . از بصارت خطارت او زيادت شده و از امتثال اشارت خواجه ، نضارت او بغايت رسيده ، او را به اطراف عالم و اكناف زمين به تجارت فرستادى . وقتى اين بازرگان را حرص مال و شره مزيد اقبال بر آن مستحث آمد كه كشتىاى ترتيب كند و غلام را به اقصاى بلاد هندوستان فرستد . چون [ a 12 ] از ترتيب كار و تهذيب احوال فارغ شد ، غلام را گفت كه : اين سفر مربح است و تجارت بدان طرف مفيد . اسباب رفتن ممهّد گردان و همّت بر اين عزيمت موقوف كن تا چون عودت نمايى ، به انعام تو مبالغت رود و در احسان تو شمول عاطفت كرامت افتد . غلام گفت : چهار كار را خطرى مدنف و خوفى مهلك است : يكى سفر دريا ، دوم خدمت پادشاه ، سوم مبارزت با سباع ، چهارم ملاعبت با مار . اگر در اعنات من يسار و ايسار تو منوط است و اعتاب خاطر و رفاهت ضمير تو در آن متعلّق ، من در اين ورطهء مضرّ و لجّهء مبيد خوض نمايم و انقياد را ميان بندم ، كه عقلا گفتهاند كه : اذعان اوامر و امتثال نواهى سه نوع مردم مر سه گروه را از مواجب است : يكى فرزند مر پدر را ، و دوم زن شوهر را ، سيم بنده خداوند را . پس آن غلام در كشتى نشست . بعد نه روز دريا متموّج شد و تلاطم امواج از هر جانب متصاعد و متضاعف گشت . كشتى بشكست . آن غلام بر تختهاى بماند . تقدير او را به جزيرهاى رسانيد پر از اشجار و ازهار . مدّت ده روز در آن جايگاه اقامت نمود . بعد از آن نظر در عواقب امور و خواتم احوال واجب داشت . گفت : سعى بايد كرد تا از اين لجّهء هايل و فجّهء متعمّق به ساحل نجات رسم . در پيش جزيره بيابانى بود كه افهام به انجام آن نرسيدى ، و ديدهء قريحت نهايت آن را
--> ( 1 ) - آيهء 71 ، از سورهء زخرف ( 43 ) .